سلطان محمد مطربي سمرقندي
92
تذكرة الشعراء ( فارسي )
كوى تو كعبهء من دخل كان آمنا * بر هردلى گشاده ز رحمت از او در است منزل به دل گرفته حبيبم بدين خوشم * كانجاى قرب و بعد به معنا برابر است دل مىكشد به سوى وطن باز مطربى * رخصت ز پادشاه جهانگير اكبر است » « 1 » و چون جهانگير از وى پرسيد كه چرا مىخواهى بازگردى ، مطربى مىگويد : در سمرقند بازماندهها و عيال و فرزندانى دارم و مىخواهم هدايا ، بخششها و صدقات سلطان را به آنها برسانم . جهانگير مىپرسد كه بازماندههايت چند نفرند و مطربى جواب مىدهد كه بيست نفرند . جهانگير به او پيشنهاد مىكند كه تو به همراه ما به كشمير بيا و من دو هزار روپيه براى خانوادهات به سمرقند مىفرستم . ولى مطربى در گرفتن رخصت از جهانگير اصرار و الحاح مىكند و جهانگير به اين شرط به او رخصت و اجازهء بازگشتن به سمرقند مىدهد كه مطربى پس از يك سال به هند بازگردد و مطربى با اين شرط موافقت مىكند « 2 » و در ماه رجب 1036 / مارس 1627 لاهور را ترك مىكند و عازم سمرقند مىشود و در 1037 قمرى / 1628 ميلادى به سمرقند مىرسد : صد شكر كه از لطف خداى ذو المن * رفتم سوى لاهور چو بادى به چمن در مدت سير بود عمرم هفتاد * هفتاد و يكم بود رسيدم به وطن « 3 » اين رباعى داستان سفر وى به هند و بازگشت او به وطن را باز مىنماياند و نشان مىدهد كه مطربى هفتاد ساله بوده كه به هند رفته و در هفتاد و يك سالگى به وطن خود بازگشته و معلوم نيست كه چند سال پس از آن زيسته است و احتمالا چنان كه جانفدا نيز در مقدمهء خود اشاره كرده ، شايد تا سن هفتاد و سه سالگى زنده بوده است ولى بر اساس پيمانى كه مطربى با خود بسته بود كه براى هرسال از عمرش يك رباعى بگويد ، ما رباعى و يا رباعىهايى در دست نداريم كه ثابت كند وى پس از هفتاد و يك سالگى
--> ( 1 ) . خاطرات ، واقعهء 24 ، ص 71 - 72 . ( 2 ) . همانجا ، واقعهء 24 ، ص 72 - 73 . ( 3 ) . همانجا ، واقعهء 21 ، ص 68 .